X
تبلیغات
رایتل

خاطرات مدرسه!  چاپ

تاریخ : یکشنبه 3 آبان‌ماه سال 1388 در ساعت 15:31

سلام دوستان خوبم 

امروز ایمیلی از یکی از دوستان خوبم برام رسید که به کلی دگرگونم کرد! شما هم این عکس ها رو ببینید و نظرتون رو برام بنویسید.   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

  

 

   

 

  

 

 

 

 

 

  

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

چطور بود؟! 

 

نظرات (19)
عالی بود ویدای عزیزم . منو بردی به سالهای کودکی و دقایقی را در سر کلاسهای فارسی خودم سیر کردم ..........مخصوصا باز باران با ترانه .... که همیشه موقع بارش بارون بیادش هستم و عاشانه دوستش دارم.
مداد هم که یادش بخیر مداد پرچمی رو خیلی دوست داشتم. و موقعی که کوچک میشد با همکلاسیها مداد بازی میکردیم تو حیاط مدرسه .......و چه حیف که دیگه مدرسه ها حیاط ندارند .
دوست خوبم:
وااای خودمم دقیقا همین حس رو داشتم...
من که هیچ وقت خاطرات خوب بچگیم رو فراموش نمی کنم!
رفتم به سی سال پیش .یادش به خیر . انگار یک پرده ای از روی مغزم کنار رفت . کودکی کجایی که یادت به خیر . یاد حسنک کجایی و تصمیم کبری و ... به خیر . یاد خانم ها سوادی و حیدری و طباطبایی و واعظ و ممقانی و دبستان کشوری میدان ۹ نارمک به خیر .
دوست خوبم:
ممنون از احساس قشنگتون...
چه روزگاری بود روزگار بچگی اون روزهایی که دلخوشیمون چند تا مداد رنگی بود
چه زود دلم برای بچه گیمون تنگ میشود
چه زود میگذره احساس قشنگی داشت بچگی
هنوز حال هوام مثل ناصریا هنوز بارانی است ولی الان حال وهوام بچگی دارم مینوسیم توی دفتر مشقم که ان مرد در زیر باران رفت و من منتظرش هستم تا برگردد
خیلی دوستت دارم ویداجان
دلم برات تنگ شده
جاوید ناصریا
دوست خوبم:
جاوید یاد و نام ناصریا...

ویداااااااااااااااااا ....

داغ دلم تازه شد ....

بغضم گرفت .....

دلم واسه اون موقع‌ها خیلی تنگ شد ....

دقیقاً 5 شنبه‌ای که من خونتون بودم و تلویزیون داشت نشون میداد یک کلاس رو که صداکشی می‌کردن منو یاد دبستان انداخت و دلم گرفت ....

یادته؟!


دوست خوبم:
آره گلم...
دلتنگ دلتنگم :-(

باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه...

تا عمر دارم اون روزها رو فراموش نمی کنم!!!

باز باران با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران...
یادم آرد روز باران.....
یادم آرد روز باران.......

بوشهر ... پایگاه هوائی ... دبستان شهید حسین زادگان ... بوی بارون ... بوی دریا ... بوی شرجی ... گرمای جنوب ... مگه میشه اون روزا رو از یاد ببرم؟؟؟!
خیلی جالب بود.واقعا دستت درد نکنه.قکر کنم هرکی این قسمتو ببینه یاده دوران دبستان و خاطره هاش بیفته.
دوست خوبم:
حتما همین طوره. ممنون که سر زدی.
سلام.ساعت 10 صبح بود که در چت با هم آدرس وبلاگتو بهم دادی.الان که دارم اینو برات مینویسم ساعت 16:10 است.تا الان داشتم مطالبتو میخوندم.خیلی جالب بود.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.الان دارم به شخصیت و دید باز و با نشاطی که داری فکر میکنم و اعتراف میکنم که بهت با این روح لطیفی که داری غبطه میخورم.آره حق داشتی با هام قرار نذاری!روح من مثل تو جلا نداره!
با آرزوی توفیق روز افزون
این کامنت رو دیروز بعد از ظهر گذاشته بودم ولی دی سی شدم ...
دوست خوبم:
لطف دارید. ممنون از احساس زیباتون. حتما شما هم روح خیلی بزرگی دارید که این مطلب تا این حد روی شما تاثیر گذاشته.

ممنون که سر زدید.
سلام خیلی عالی بود ممنون
من دو سه سالی هست که اصلابه گذشته فکر نمی کنم و سعی کردم افسوس خوردن و بذارم کنار اما این عکسها حال و هوای قشنگی داشت یادش بخیر ...
صبح است اول مهر دل می تپد به شادی ...
دوست خوبم:
مگه میشه اول مهر باشه و یاد دوران مدرسه نیفتاد؟!

ممنون مینای عزیزم که سر زدی.
همه یادم رفته بودن.
داشت یادم میرفت که یه روز منم اونقدر معصوم و کوچولو با دنیایی اندازه دنیای کلاس اولی ها بودم.
ممنون از .....
دوست خوبم:
ممنون از حضورتون.
سلم من اولین باره که میام به وبلاگتون ولی واقعا کیف کردم منو یاد بچگی انداختی کاش میتونستم برگردم به اونزمان دوست دارم از اول شروع کنم
آه ه ه ه ه ه ه ه چقدر دلم تنگه واسه اون موقع .
هر جا هستین موفق باشین
ان شا الله که همیشه شاد باشی دوست عزیز
دوست خوبم:
سلام

خوشحالم که از این طریق تونستم برای دقایقی هم که شده به اون دوران و خاطرات قدیم ببرمتون.

ممنون از این که سر زدی دوست من.
مرد سرگردان این شهرم
همدمی گمگشته را جویم

قصه ها دارد دل تنگم
بشنو امشب قصه می گوید

یک شب بارانی پائیز
آسمان ساز جدائی زد

او سفر کرد از دیار من
ساز نا أشنائی ها زد

مانده ام تنها و سرگردان
او نشان از من نمی گیرد

رفته ام از یاد او اما
یاد او در من نمی میرد......

کودکی مانندرویا بودورفت

شبنمی درحد دریا بودورفت

کودکی یک قصه ازمادربزرگ

درشب شیرین یلدا بودورفت

سلام!خیلی خیلی جالب بود به من هم سر بزن منتظرم
دوست خوبم:
شعر زیبائی بود. ممنون !

حتما...
درود
ممنونم ویدای عزیز
بابت زنده کردن خاطرات کودکی
دوست خوبم:
سلام خانم ابری عزیز

ممنون از حضورتون

همیشه سبز باشید...
سلام عزیزم گرسنگی از کلم پرید مرسی یادی بخیر


سلام ویدا جان، حالت خوبه عزیزم؟!

وبلاگ دلتنگی‌هام آپدیت شد با:

روزشمار آذر و مرگ تدریجی من، تو و ناصریا ...

http://deltange-naseria.blogsky.com

اگه دوست داشتی به دیدنم بیا ...

روحش شاد، یاد و نامش ماندگار و گرامی ...

سلام دوست عزیز
از وب تان خیلی خوشم امد من شما رو لینگ کردم
اگه دوست داشتی به کلبه ما هم سری بزن .
راستی از صفحه نظراتت خیلیخیلی خوشم امد به ما هم یاد بده ممنونم.
دوست خوبم:
سلام

دوست من توی وبلاگ خودت جواب کامنتت رو گذاشتم.
سلام ویدای گلم
چه وب جبامزه ای داری
من که خییلی خوشم اومد
اخسته نباشید
به منم سری بزن
دوست خوبم:
ممنون دوست من...
سلام
شرمنده نتونستم لوگوی وبلاگمو پیدا کنم
میشه لطفا بیشتر کمکم کنید
دوست خوبم:
خوب اگه بخوای باید لوگو درست کنی. همون قسمت لوگو توی صفحه مدیریت وبلاگ رو که بزنی راهنمائیت می کنه...
اگه سوال دیگه ای هم داشتی در خدمتم.
سلام.
متن پاک شده.
اگه میش دوباره بذارین.
من فقط نظرات رو خوندم و منتظر خوندن متنم.
دوست خوبم:
متاسفانه ندارمشون:-(
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد